درعبارت
بالا معنی مجازی و استعاره ای سایه همان محبت و مرحمت و تلطف و توجه مخصوصی است که
مقام بالاتر و مؤثرتر نسبت به کهتران و زیردستان مبذول می دارد . این عبارت بر اثر
لطف سخن نه تنها به صورت امثله سائره درآمده بلکه دامنه آن به تعارفات روزمره نیز گسترش
پیدا کرده ؛ در عصر حاضر هنگام احوالپرسی یا جدایی و خداحافظی از یکدیگر آن را
مورد استفاده و اصطلاح قرار می دهند .
قبلاً
گمان نمی رفت که این عبارت ریشه تاریخی داشته باشد ، ولی از آنجا که کمتر اصطلاحی
بدون مأخذ و مستند تاریخی است ، ریشه تاریخی ضرب المثل مزبور نیز به دست آمد .
دیوژن
یا دیوجانس از فلاسفه مشهور یونان است که در قرن ششم قبل از میلاد مسیح می زیست و
محل سکونتش در منطقه ای به نام " کرانه " واقع در یکی از حومه های
" کورنت " بوده است .
دیوژن
پیرو فلسفه کلبی بود و چون کلبی ها معتقد بودند که : « غایت وجود در فضیلت و فضیلت
در ترک تمتعات جسمانی و روحانی است . » به همین جهت دیوژن از دنیا و علایق دنیوی
اعراض داشت و ثروت و رسوم و آداب اجتماعی را از آن جهت که تماماً اعتباری است به
یک سو نهاده بود .
یعقوبی
در مورد علت تسمیه کلب یا کلبی عقیده دیگری ابراز می کند : « پس به او گفتند چرا
کلب نامیده شدی ؟ گفت برای آنکه من بر بدان فریاد می زنم و برای نیاکان تملق و
فروتنی دارم و در بازارها جای می گزینم . »
به
عبارت اخری کلبیون هیچ لذتی را بهتر از ترک لذات و نعمت های مادی و طبیعی نمی
دانستند .
دیوژن
با سر و پای برهنه و موی ژولیده در انظار ظاهر می شد و در رواق معبد می خوابید .
غالب ساعات روز را دور از قیل و قال شهر و در زیر آسمان کبود آفتاب می گرفت و در
آن سکوت و سکون به تفکر و تعمق می پرداخت . لباسش یک ردا و مأوایش یک خمره ( خم )
بود . فقط یک کاسه چوبین برای آشامیدن آب داشت ، که چون یک روز طفلی را دید که دو
دستش را پر از آب کرده آن را آشامید ، در همان زمان کاسه چوبین را به دور انداخت و
گفت : « این هم زیادی است ، می توان مانند این بچه آب خورد . »
بی
اعتنایی او به مردم دنیا تا به حدی بود که در روز روشن فانوس به دست می گرفت و به
جستجوی انسان می پرداخت . چنان که گویند : روزی بر بلندی ایستاده بود و به آواز می
گفت : ای مردمان ! خلقی انبوه بنابر اعتقاد درباره او جمع آمدند . گفت : « من
مردمان را خواندم ، نه شما را ! »
بی
اعتنایی به مردم و بی ملاحظه سخن گفتن ، موجب شد که دیوژن را از شهر تبعید کردند .
از آن به بعد آغوش طبیعت را بر مصاحبت مردم ترجیح داد و خم نشین شد . در همین
دوران تبعیدی بود که کسی به طعن و تمسخر گفت : « دیوژن ؛ دیدی همشهریان ترا از شهر
بیرون کردند ؟ » جواب
داد : « نه ،
چنین است . من آنها را در شهر گذاشتم » .
دیوژن
همیشه با زبان طعن و شماتت با مردم برخورد می کرد ، « به قدری به مردم طعنه زده و
گوشه و کنایه گفته که امروزه در اصطلاح فرنگیان دیوژنیسم به جای نیشغولی زدن مصطلح
است . »
میرخواند
از دیوژن چنین نقل می کند : « چون اسکندر را فتح شهری که مولد دیوجانس
بود میسر شد به زیارت او رفت . حکیم را حقیر یافت ، پای بر وی زد و گفت :
« برخیز که شهر تو در دست من مفتوح شد . » جواب داد که : « فتح امصار عادت
شهریاران است و لگد زدن کار خران . »
به
روایت دیگر : زمانی که اسکندر مقدونی در کورنت بود ، شهرت وارستگی دیوژن را شنید و
با شکوه و دبدبه سلطنتی به ملاقاتش رفت .
دیوژن
که در آن موقع دراز کشیده بود و در مقابل تابش اشعه خورشید خود را گرم می کرد ،
اعتنایی به اسکندر ننموده از جایش تکان نخورده است . اسکندر برآشفت و گفت : « مگر
مرا نشناختی که احترام لازم به جای نیاوری ؟ » دیوژن با خونسردی جواب داد : «
شناختم ، ولی از آنجا که بنده ای از بندگان من هستی ادای احترام را ضرور ندانستم . »
اسکندر
توضیح بیشتر خواست . دیوژن گفت : « تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستی ؛ در
حالی که من این خواهش های نفس را بنده و مطیع خود ساختم . »
به
قولی دیگر در جواب اسکندر گفت : « تو هر که باشی مقام و منزلت مرا نداری ، مگر جز
این است که تو پادشاه و حاکم مطلق العنان یونان و مقدونیه هستی ؟ »
اسکندر
تصدیق کرد ! دیوژن گفت : « بالاتر از مقام تو چیست ؟ »
اسکندر
جواب داد : " هیچ " . دیوژن بلافاصله گفت : « من همان هیچ هستم و
بنابراین از تو بالاتر و والاترم ! »
اسکندر
سر به زیر افکند و پس از لختی تفکر گفت : « دیوژن ، از من چیزی بخواه و بدان که هر
چه بخواهی می دهم . »
آن
فیلسوف وارسته از جهان و جهانیان ، به اسکندر که در آن موقع بین او و آفتاب حایل شده
بود ، گوشه چشمی انداخت و گفت : « سایه ات را از سرم کم کن . » به روایت دیگر گفت
: « می خواهم سایه خود را از سرم کم کنی . »
این
جمله به قدری در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بی اختیار فریاد زد : « اگر
اسکندر نبودم ، می خواستم دیوژن باشم . »
باری
، عبارت بالا از آن تاریخ بصورت ضرب المثل درآمد ، با این تفاوت که دیوژن می خواست
سایه مردم ، حتی اسکندر مقدونی از سرش کم شود ، ولی مردم روزگار علی الاکثر به این
گونه سایه ها محتاج اند و کمال مطلوبشان این است که در زیر سایه ارباب قدرت و ثروت
به سر برند .
او
مردی بود که در طول زندگانی دراز خود ، هرگز گوهر آزادی و سبکباری را به جهانی
نفروخت و پیش هیچ قدرتی سر فرود نیاورد . زر و زن و جاه در چشم او پست می نمود .
او پس
از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنیا آمده بود ، آزاد و رها از قید و بند و
عاری از هر گونه تعلق با خوشرویی دنیا را بدرود گفت .
منبع:سایت بیتوته