دغدغه های یک مدد کار اجتماعی
همه روز روزه بودن همه شب طواف کردن....
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :سید حسن موسوی چلک

خرما از کره گی، دم نداشت

مردی خری دید در گل مانده و صاحب خر از بیرون كشیدن آن درمانده. برای مساعدت، دست در دُمِ خر انداخت و زور زد. دُم از جای خود كنده شد. داد و فغان از صاحب خر برخاست كه: تاوان بده!

مرد به قصد فرار به كوچه‌ای دوید، اما کوچه بن بست بود. واردِ خانه‌ای شد که زنی باردار (حامله) در آنجا كنار حوض خانه چیزی می‌شست. زن از آن هیاهو ترسید و بچه اش را سِقط كرد. شوهرِ زن نیز با صاحب خر هم آواز شد و به دنبال مرد دوید.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به كوچه‌ای پایین پرید. در آن کوچه طبیبی خانه داشت. جوانی، پدرِ بیمارش را در نوبتِ انتظارِ طبیب در سایۀ دیوار خوابانده بود. مرد، بر آن پیرِ بیمار فرود آمد. پیرمردِ بیمار، درجا مُرد. پسرِ پدرمُرده نیز به دو نفر قبلی پیوست.

مَردِ فراری، در سرِ پیچ كوچه، با یک یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت. پاره چوبی در چشم یهودی فرو رفت و او را كور کرد. او هم نالان و خونریزان به جمع تعقیب کنندگان پیوست!

مردِ گریزان که از این وضع به ستوه آمده بود، در حالی که فریاد می زد «دخیلم قاضی»، خود را داخلِ خانۀ قاضی انداخت. قاضی در آن ساعت، با زنی که برای شكایت آمده بود، خلوت كرده بود. قاضی وقتی دید که رازش فاش شده، چارۀ رسوایی را در جانبداری از مرد یافت. وقتی قاضی ماجرا را از زبان آن مرد شنید، مدعیان را به درونِ محکمه فرا خواند.

نخست از یهودی پرسید. یهودی گفت: این مسلمان یك چشم مرا نابینا كرده است. قصاص طلب میكنم. 

قاضی گفت: دیة مسلمان بر یهودی، نصف است. پس باید آن چشم دیگرت را هم نابینا كند تا بتوان دیه کامل یك چشم را از او گرفت! یهودی بهتر دید که از شکایت خود انصراف بدهد. ولی قاضی او را به خاطر شکایت بی مورد، به پنجاه دینار جریمه محكوم كرد!

بعد از آن، قاضی جوانِ پدر مرده را پیش خواند. جوان گفت: این مرد، از بامِ بلند بر رویِ پدر بیمار من افتاد و هلاكش كرد. حال به طلب قصاص او آمده‌ام.

قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است و ارزش حیاتِ بیمار، نیمی از ارزشِ شخص سالم است! حكم عادلانه این است كه پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو از روی بام بر روی او بیفتی تا نیمه جان او را بگیری. جوانك نیز صلاح را در گذشت دید. اما قاضی او را هم به دلیل شکایت بیجا سی دینار جریمه كرد!

وقتی نوبت به شوهرِ آن زن (كه از وحشت بچه اش را انداخته بود) رسید، به او گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است كه راهِ جبرانِ مافات بسته باشد. حال که می‌توان آن زن را به حلال به عقد ازدواجِ این مرد درآورد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند، باید زنت را طلاق بدهی تا آنها را به عقد هم درآورم!

مردك از این حکم عصبانی شد و داد و فریاد برآورد و در حال بحث و جدل با قاضی بود، كه ناگاه صاحب خر از جای خود برخاست و به طرفِ در دوید.

قاضی فریاد زد: هی، کجا؟ بایست كه اكنون نوبت توست! صاحب خر همچنان كه می‌دوید فریاد كرد: «من هیچ شكایتی ندارم. می روم چند نفر را بیاورم كه شهادت بدهند خرِ من از کُرِّه‌گی دُم نداشت!»





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1393/04/19
1393/08/15 10:06
ممنون خوب بوداستاد





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic