تبلیغات
دغدغه های یک مدد کار اجتماعی - مطالب شعر
دغدغه های یک مدد کار اجتماعی
همه روز روزه بودن همه شب طواف کردن....
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :سید حسن موسوی چلک

ادم است سال 1366 بود که در کلاس درس ادبیات فارسی با استاد دکتر علی اصغر خبره زاده کلاس داشتیم که این شعر را خواند و تفسیر کرد.در این ایام که  برف بارید بی مناسبت ندیدم که این شعر از مهدی اخوان ثالث را تقدیم کنم.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت   

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

زمستان است...... .

شعر از: مهدی اخوان ثالث

 




آرشیو وبلاگ
      




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1396/11/8
چنین گفت کز شهر مازندران ____ یکی خوشنوازم ز رامشگران
اگر در خورم بندگی شاه را ____ گشاید بر تخت او راه را
برفت از بر پرده سالار بار ____ خرامان بیامد بر شهریار
بگفتا که رامشگری بر درست ____ ابا بربط و نغز رامشگرست
بفرمود تا پیش او خواندند ____ بر رود سازانش بنشاندند
به بربط چو بایست بر ساخت رود ____ برآورد مازندرانی سرود
که مازندران شهر ما یاد باد ____ همیشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گلست ____ به کوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمین پرنگار ____ نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون ____ گرازنده آهو به راغ اندرون
همیشه بیاساید از خفت و خوی ____ همه ساله هرجای رنگست و بوی
گلابست گویی به جویش روان ____ همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فرودین ____ همیشه پر از لاله بینی زمین
همه ساله خندان لب جویبار ____ به هر جای باز شکاری به کار
سراسر همه کشور آراسته ____ ز دیبا و دینار وز خواسته
بتان پرستنده با تاج زر ____ همه نامداران به زرین کمر




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1396/11/1
Image result for ‫شعری از مولوی‬‎




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1396/10/30

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی


خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم

راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم

گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب

مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم

دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت

بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم

در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت

بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم

نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی

تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : حافظ شیراز;موسوی چلک;مددکار اجتماعی،
لینک های مرتبط :
          
1396/10/30
شرم میکنم
با ترازوی کودک گرسنه
کنار خیابان سیری ام را وزن کنم!
ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم  
از اذان صبح تا غروب آفتاب
فقرا را سیر کنیم
نه اینکه گرسنگی و تشنگی کشیده
تا فقط رنج آنهارا درک نماییم !
آری هزاران بار افسوس
که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین؛
روزه داران هیچگاه حال گرسنگان را درک نخواهند کرد
زیرا به افطار اطمینان دارند

#حسین_پناهی





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1396/05/22

درخت ، غـنـچــه برآورد و بلـبلان مســــتند          

جهان جوان شد و یاران به عیش بنشــستند 

بســاط ســبزه لگد کوب شد به پای نشـــاط          

 ز بس که عارف و عامی ،به رقص بر جســتند

دو دوسـت قــدر شــــــناسند عهد صحبت را          

که مـــــدّتی ببـــــــــریدند و بــــاز پیــوســـــتند

به در نمی رود از خــــانــگه یکی هشـــــیار          

که پیــــش شــحنه بگـــوید که صوفیان مسـتند

یکی درخــــت گل اندر میــــــان خانه ماست          

که ســــرو های چــــمن پیـــش قامـــتش پستند

اگر جهان همه دشـمن شود به دولت دوست          

خبـــــرندارم از ایـــــشان که درجهــــان هستند

مثال راکــب دریاســت ،کشــــــــــته عشــــق         

 به تـَــــرک بار بگفــــتند و خویـــشتن رســـتندش





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1396/05/21


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست…

در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت

کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1396/05/20
دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را!دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم، ای باد شُرطه، برخیز!باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روز مهر گردون، افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل، خوش خواند دوش بلبلهاتَ الصبوح هبوا، یا ایها السکارا!
ای صاحب کرامت! شکرانه سلامتروزی تفقدی کن، درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است:«با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادندگر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ‌وَش که صوفی اُم الخبائِثَش خوانداشهی لَنا و احلی، مِن قُبلة العُذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزددلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
ترکان پارسی‌گو بخشندگان عمرندساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلودای شیخ پاکدامن، معذور دار ما را




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1396/01/5


دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را.

شعر از :حافظ شیرازی

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/12/4

شعر «کردستان من» از زنده‌یاد: استاد سیدمحمود گلشن کردستانی


چشمه‌ی زاینده، چشم روشن ایران من

کوه کوه و سنگ سنگ و چشمه چشمه، رود رود

از یکایک بشنوی پژواک کردستان من

نیستم از تو جدا و نیستی از من جدا

من کی‌ام؟ از آن تو؛ تو کیستی؟ از آن من

سهمگین کوه تو در گوش دلم گفت این سخن

کی شود آلوده زین تردامانان دامان من

از زبان تو سخن گوید به گیتی، پور تو

ای که فرزند تو هستم، ای که هستی جان من

من گرامی خاک کردستانم و نبوَد به دهر

نقطه‌ای همپایه‌ی من، خطه‌ای همشان من

ریشه‌ی ایرانم و از او نمی‌گردم جدا

ها من و تاریخ من! ها من و برهان من

دشمن مردم‌فریب سفله را از من بگوی

هان که در جانت نگیرد آتش عصیان من

نیستند از یکدگر هرگز جدا ای بی‌خبر

نام جاویدان ایران نام جاویدان من

شهره‌شیر بیشه‌ی ایرانم و جویای خصم

تیز باشد بهر دشمن چنگ من دندان من

ای مصاف مردمی را کرده آلوده به ننگ

تا نیندیشی که آلایی ز خود میدان من

از دلیری، پاکی و آزادگی، شیر اوژنی

داستان‌ها بشنوی از مرغ صد دستان من

هست تاریخم گواه از حادثات روزگار

خم نیاوردم به ابرو، تر نشد مژگان من

چون نیارد هیچکس نامردی با من کند

گوش گیتی تاکنون نشنیده است افغان من

کُرد میهن‌دوست پاک است و پدر باشم ورا

سر نپیچد هیچگه فرزند از فرمان من

راستی را دوست دارم، در ستیزم با کژی

این بوَد کیش من و عهد من و پیمان من

موج‌خیز آتشم، پایاب من خط امان

دل به دریا داده باشد آگه از توفان من

بودم از آغاز و پایانم نبیند چشم خصم

بیند از پایان خود چشم جهان پایان من

تا نگردد عبرت چشم جهان هرگز مباد

بی سر و سامان کند قصد سر و سامان من

سخت‌تر از کوه پولادم به چشم بخردان

سست فکر است آن که خواهد سستی بنیان من

خصم را گو این من و این گوی و میدان، بیا!

ها من و رزم‌آوری، ها دشمن کشخان من

چشم گیتی خیره در من بوده در هر دوره‌ای

دیده تاریخ در هر عهد شد حیران من

سرنگون خاک ذلت گردد آن بیچاره کو

از سبک‌رایی در آید در پی خذلان من

من به دریای حوادث در امانم هر زمان

ناخدایم عزم و تدبیر است کشتیبان من

زندگی‌بخش است مهرم دوستداران را ولی

زندگی‌سوز است در چشم عدو پیکان من

مأمن آزادگانم خطه‌ی کرد غیور

زان بلند‌آوازه بینی این بلند ایوان من

سهمگین دریای عزمم، کوه از پای افکن است

هیئت گیتی ستاند هیبت طغیان من

هست فریاد عظیمم در سکوت دشت من

هست آوای امیدم در نی چوپان من

جلوه‌گر بینی به هر جا کوه و باغ و راغ

شوق من اندیشه من، عشق من عرفان من

دیده بینای گیتی چشم جان روزگار

صد فضیلت بیند ازندر جامه‌ی خُلقان من

در سنندج مهد علم و مأمن عرفان نگر

تا ببینی آفتاب عشق نورافشان من

سقز و سردشت و اورامان، مریوان، بانه بین

یا مهاباد عزیز آن شهره دوران من

شهر شهر و قریه قریه، کوی کوی و جای جای

زندگی‌بخشند چونان چشمه‌ی حیوان من

رشک ارژنگ است در چشم خداوندان ذوق

دامن سرسبز من یعنی نگارستان من

جانفزای عشقبازان است گلگشتم همه

دلنواز روزگاران لاله و ریحان من

دوستدار مردمانم، دشمن نامردمان

شهره‌ی دهرند زین رو شهری و دهقان من

چشمه‌ی جوشان من، رود خروشانم نگر

مزرع سرسبز من، جالیز من، بستان من

پهنه‌ی سرسبز کردستان بود رشک جنان

زینت‌افزای جهان گلدسته‌ی الوان من

میهمان در دیدگان روشن من پا نهد

گر چه رنگین نیست همچون عهد پیشین خوان من

لذتی از میزبانی نیست بالاتر مرا

در سرای خویش آمد هر که شد مهمان من

زادگاه پاک من ای طرفه کردستان من

در امان دارد تو را از هر بلا یزدان من

در سراپای وجودم نیست جز حب‌الوطن

هست نام و یاد تو عشق من و ایمان من

سر به پایت می‌سپارم، جان به راهت می‌دهم

نیست غیر از جان و سر در راه تو امکان من

دیدم امریکا، اروپا، آسیا اما ندید

چشم من جایی مصفاتر ز کردستان من

گر چه می‌نازد به من ایران به شعر پارسی

شعر کردستان بود دیباچه‌ی دیوان من

«گلشن» است آزاده فرزند خلف ای خاک پاک

مشکل من درد تو، درمان تو آسان من

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/11/8


«زمستان»

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای
جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت
را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/10/22


صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

شعر حافظ

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/10/3

ز عــهــد پــدر یــادم آیــد هــمــی

کــه بــاران رحـمـت بـر او هـر دمـی

کـه در طـفـلـیـم لـوح و دفتر خرید

ز بـهـرم یـکـی خـاتـم و زر خـریـد

بـه در کــرد نــاگــه یــکـی مـشـتـری

بـه خـرمـایـی از دسـتـم انـگـشتری

چـو نـشـنـاسد انگشتری طفل خرد

بــه شــیــریــنـی از وی تـوانـنـد بـرد

تــو هـم قـیـمـت عـمـر نـشـنـاخـتـی

کـه در عـیـش شـیـریـن بـرانداختی

قـیـامـت کـه نـیـکان بر اعلی رسند

ز قـــعـــر ثــری بــر ثــریــا رســنــد

تـو را خـود بـمـانـد سر از ننگ پیش

کـه گـردت بـرآیـد عـمـلهای خویش

بـــرادر، ز کـــار بـــدان شــرم دار

کـه در روی نـیـکان شوی شرمسار

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/10/3

صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست


بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست

دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم


ور نسازد می‌بباید ساختن با خوی دوست

گر قبولم می‌کند مملوک خود می‌پرورد


ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست

هر که را خاطر به روی دوست رغبت می‌کند


بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست

دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست


روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست

هر کسی بی خویشتن جولان عشقی می‌کند


تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست

دشمنم را بد نمی‌خواهم که آن بدبخت را


این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست

هر کسی را دل به صحرایی و باغی می‌رود


هر کس از سویی به دررفتند و عاشق سوی دوست

کاش باری باغ و بستان را که تحسین می‌کنند


بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست

سعدی

تقدیم به همه دوستانم

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/09/19


شعری از علامه طباطبایی در باره امام حسین (ع)

علامه این مخمس را، که تضمین غزلی از حافظ است، در سال 1328-1327 شمسی سرودند و همراه نامه ای به برادر خود، آیت الله الهی، ارسال داشتند و در پایان سروده نوشتند: (انتظار می رود این اشعار را در مجالس خودتان [مرثیه حاج سید احمد] خصوصاً مجلس هفته آینده بخوانید . زیاد از این، جسارت است)
گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم / با همین قافله ام راه فنا می پویم 
دست همت ز سراب دو جهان می شویم /  شور یعقوب کنان یوسف خود می جویم 

که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم 
گفت هر چند عطش کنده بن و بنیادم /  زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم 

هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم  /  فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم: 
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم 

من به میدان بلا روز ازل بودم طاق  / کشته یارم و با هستی او بسته وثاق 
من دل رفته کجایم و کجا دشت عراق! / طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق 
که در این دامگه حادثه چون افتادم 

لوحه سینه من گر شکند سُم ستور  / ور سرم سیر کند شهر به شهر از ره دور 
باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور/  سایه طوبی و غلمان و قصور و قد حور 
به هوای سر کوی تو برفت از یادم 

تا در این بزم بتابید مه طلعت یار / من خورم خون دل و یار کند تیر نثار 
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار / نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار 
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم 

تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت / شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت 
از چه از کوی توام دست قضا دور انداخت / کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت 
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/07/13


( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی