دغدغه های یک مدد کار اجتماعی
همه روز روزه بودن همه شب طواف کردن....
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :سید حسن موسوی چلک

حکایتی کوتاه اما پرمغزاز بهلول عاقل:

بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند:
دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.
گفت: ” دیوانه های ” شهر آنقدر زیادند که نمی شود
شمرد ، اگر بخواهید :
” عاقلان و خردمندان ” را برای شما می شمارم
که:
” اندکند “.

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/05/26

روزی بهلول عاقل در قبرستان بغداد کله های مردگان را تکالن می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود.

شخصی از او پرسید:

بهلول با این« سر های مردگان» چه می کنی؟

گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از ریز دستان جدا کنم،

لکن می بینم همه یکسان هستند:

به گورستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا، نمی ارزد به کاهی

به قبرستان گذر کردم کم و بیش

بدیدم قبر دولت مند و درویش

نه درویش بی کفن در خاک خفته

نه دولتمند، برد از یک کفن بیش





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/05/21

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربتجورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد

     

گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش

بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود

     

لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد گفت آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت گفت ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری

همان به که لشکر به جان پروری

     

که سلطان به لشکر کند سروری

ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد گفت پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست

نکند جور پیشه سلطانی

     

که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افکند

     

پای دیوار ملک خویش بکند

ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند، قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد.

پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست

     

دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست

با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین

     

زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/05/4

درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود. پادشاهی برو بگذشت. درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است سر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آن جا که سطوت  سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان، امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند.

 وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوان مرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد. چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟

 گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک گرچه رامش به فر دولت اوست.

یکی امروز کامران بینی

     

دیگری را دل از مجاهده ریش

فرق شاهی و بندگی برخاست

     

چون قضای نبشته آمد پیش

ملک را گفت درویش استوار آمد. گفت: از من تمنا بکن.

 گفت: آن همی‌خواهم که دگر باره زحمت من ندهی.

 گفت: مرا پندی بده.

 گفت:

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

     

کین دولت و ملک مى رود دست به دست

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/04/29

همی یادم آید ز عهد صغر

که عیدی برون آمدم با پدر

به بازیچه مشغول مردم شدم

در آشوب خلق از پدر گم شدم

برآوردم از بی قراری خروش

پدر ناگهانم بمالید گوش

که ای شوخ چشم آخرت چند بار

بگفتم که دستم ز دامن مدار

به تنها نداند شدن طفل خرد

که نتواند او راه نادیده برد

تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر

برو دامن راه دانان بگیر

مکن با فرومایه مردم نشست

چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست

به فتراک پاکان درآویز چنگ

که عارف ندارد ز در یوزه ننگ

مریدان به قوت ز طفلان کمند

مشایخ چو دیوار مستحکمند

بیاموز رفتار از آن طفل خرد

که چون استعانت به دیوار برد

ز زنجیر ناپارسایان برست

که درحلقهٔ پارسایان نشست

اگر حاجتی داری این حلقه گیر

که سلطان از این در ندارد گزیر

برو خوشه چین باش سعدی صفت

که گردآوری خرمن معرفت

شعر از سعدی

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/04/22

ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر که همگان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی

صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که ترا

     

در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن

سخن آخر به دهان می‌گذرد موذی را

     

سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن

آن چه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی بدر آمد و ببقیتی در زندان بماند آورده‌اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزّتی کردند اگر رای عزیز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند در رعایت خاطرش هر چه تمام تر سعی کرده شود و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر.

خواجه برین وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت دید بر قفای ورق نبشت و روان کرد یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد ملک به هم بر آمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که

حسن ظنّ بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نیست به حکم آن که پرورده نعمت این خاندان است و به اندک مایه تغیر با ولی نعمت بی وفایی نتوان کرد چنان که گفته‌اند

آن را که به جای تست هر دم کرمی

     

عذرش بنه ار کند به عمری ستمی

ملک را سیرت حق شناسی از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم ترا بی جرم و خطا آزردن گفت یا خداوند بنده درین حالت مر خداوند را خطا نمی‌بیند تقدیر خداوند تعالی بود که مرین بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اولی تر که سوابق نعمت برین بنده داری و ایادی منت و حکما گفته‌اند

گر گزندت رسد ز خلق مرنج

     

که نه راحت رسد ز خلق نه رنج

از خدا دان خلاف دشمن و دوست

     

کین دل هر دو در تصرف اوست

گر چه تیر از کمان همی‌گذرد

     

از کمان دار بیند اهل خرد

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/04/14

دزدیدن شخصی ماری را از مارگیری و گزیدن و کشتن او

دزدكی از مارگیری مار برد

ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد

وارهید آن مارگیر از زخم مار

مار ُكشت آن دزد خود را زار زار

مارگیرش دید پس بشناختش

گفت از جان مار من پرداختش

در دعا می خواستی جانم از او

كش بیابم مار بستانم از او

شكر حق را كان دعا مردود شد

من زیان پنداشتم آن سود شد

بس دعاها كان زیان است و هلاك

وز كرم می نشنود یزدان پاك

مصلح است و مصلحت را داند او

کان دعا را باز میگرداند او

وان دعا گوینده شاکی میشود

میبرد ظن بَد و، آن بَد بود

می نداند کو بلای خویش خواست

وز کرم حق آن بدو ناورد راست

مولوی

 

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/04/11

یکی را پسر گم شد از راحله

شبانگه بگردید در غافله

ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت

به تاریکی آن روشنایی نیافت

چو آمد بر مردم کاروان

شنیدم که می گفت با ساروان

ندانی که چون راه بردم به دوست

هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست

از آن اهل دل در پی هر کس اند

که باشد که روزی به مردم رسند

برند از برای دلی بارها

خورند از برای گلی خارها

 حکایت از:سعدی شیراز





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/03/31

زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد. حضرت ابراهیم از او پرسید:

زنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟

زنبور گفت: یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم!

ابراهیم(با خنده) گفت: تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟

زنبور گفت: چرا می خندی یا ابراهیم؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم

منبع:سایت یک َدوست





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/03/28

خری و اشتری دور از آبادی به آزادی می‌زیستند. نیم شبی چراکنان به شارع عام نزدیک شدند. اشتر گفت : ساعتی دم فرو بند تا از آدمیان دور شویم. نباید گرفتار شویم. خر گفت : این نشاید که درست همین ساعت نوبت آواز من است و در ترک عادت رنج جان و بیم هلاک تن. و بی‌محابا آواز برداشت.

کاروانیان به دنبال بیامدند و هر دو را در قطار کشیده بار نهادند.

فردا آبی عمیق پیش آمد که عبور خر از آن میسر نبود. خر را بر اشتر نشانیده، اشتر را به آب راندند. اشتر چون به میان آب رسید، دستی برمی‌افشاند و پای می‌کوفت. خر گفت : رفیق! این مکن، وگرنه من در آب افتم و غرقه شوم. شتر گفت : چنانکه دوش نوبت آواز نابهنگام تو بود، امروز گاه رقص ناساز من است!

منبع: سایت یک دوست

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/03/26

 

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن

دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند وداد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم

پیش که بر آورم ز دستت فریاد

     

هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.

همچنان در فکر آن بیتم که گفت

     

پیل بانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور

     

همچو حال تست زیر پای پیل

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/03/10

ز تاج ملک زاده ای در مناخ

شبی لعلی افتاد در سنگلاخ

پدر گفتش اندر شب تیره رنگ

چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟

همه سنگ ها پاس دار ای پسر

که لعل از میانش نباشد به در

در او باش، پاکان شوریده رنگ

همان جای تاریک و لعل اند و سنگ

چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان

برآمیختستند با جاهلان

به رغبت بکِش بار هر جاهلی

که افتی به سر وقت صاحبدلی

کسی را که با دوستان سرخوش است

نبینی که چون بار دشمن کشست

بدرد چو گل جامه از دست خار

که خون در دل افتاده خندد چو نار

غم جمله خور در هوای یکی

مراعات صد کن برای یکی

گرت خاکپایان شوریده سر

حقیر و فقیر آید اندر نظر

به مردی، کز ایشان به در نیست آن

به خدمت کمر بندشان بر میان

تو هرگز مبینشان به چشم پسند

که ایشان پسندیده ی حق بسند

کسی را که نزدیک ظنّت بدو است

چه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟

در معرفت بر کسانی ست باز

که درهاست بر روی ایشان فراز

بسا تلخ عیشان تلخی چشان

که آیند در حلّه دامن کشان

ببوسی گرت عقل و تدبیر هست

ملک زاده را در نوانخانه دست

که روزی برون آید از شهربند

بلندیت بخشد چو گردد بلند

مسوزان درخت گل اندر خریف

که در نوبهارت نماند ظریف

 

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/03/3

ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحب دلی برو گذر کرد و گفت:

زورت ار پیش می‌رود با ما

     

با خداوند غیب دان نرود

حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت در هم کشید و برو التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت و ز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقاً همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی‌گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان.

به هم بر مکن تا توانی دلی

     

که آهی جهانی به هم بر کند

چه سال‌های فراوان و عمر‌های دراز

     

که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

حکایت از: سعدی





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/02/29

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد

آتش سوزان نکند با سپند

     

آنچه کند آه دل دردمند

سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ جانوران خر و به اتفاق خر بار بر به که شیر مردم در

مسکین خر اگر جه بی تمیزست

     

جون بار همی‌برد عزیزست

گاوان و خران بار بردار

     

به ز آدمیان مردم آزار

باز آمدیم به حکایت وزیر غافل، ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت

حاصل نشود رضای سلطان

     

تا خاطر بندگان نجویی

خواهی که خدای بر تو بخشد

     

با خلق خدای کن نکویی

آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت

نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد

     

به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوان درشت

     

ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/01/31


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic